خانه ای که دیگر مجازی نیست

 

     یه روزی کمی دور کمی نزدیک وقتی تازه داشتیم پستوهای دانشکده رو کشف می کردیم بالا در یه اطاق نوشته بودن سایت!  اون روزها هنوز اینترنت و حتی کامپیوتر مثل حالا رونق نداشت کم بود و قدیمی و نسبتا بی استفاده..اون روزها هنوز نتیجه کنکور تو روزنامه اعلام میشد و انتخاب واحد و همه چی دستی بود و کاغذی...یه جور خاصی سنتی بود همه چیز..حتی تحقیقها و مقاله های دانشگاهی رو رو کاغذ می نوشتیم و تحویل استادا میدادیم یا نهایتش اگه خیلی با کلاس بودیم میدادیم به تایپی دانشکده یا خوابگاه برامون تایپ کنه ....سایت خوابگاه و دانشکده هم مال سال دومی به بالاها بود و ما جوجه دانشجوها رو هنوز راه نمیدادن! با این اوصاف وقتی یه استاد حسابی عالم و با کلاس و روشنفکری مثل دکتر عاملی خواستند وبلاگ بسازیم برای ارائه کارها و مقالات و پروژه هامون کلی ذوق کردیم که بلاخره راهی به سایت دانشکده باز میکنیم و وارد دنیای ناشناخته اینترنت میشیم...

ساخت اون وبلاگ اگرچه اولش اجباری درسی بود ولی برای خیلی از بچه های اون سالها شد یه مونس یه رفیق یه همدم یه رسانه و حتی یه حرفه! و این کار دکتر عاملی کم کم مسری شد و خیلی ها رو حتی از سال بالایی و سال پایینیا معتاد خودش کرد...بعضیها هم که خودشون قبلا وبلاگ نویس شده بودند به این ترتیب کم کم سایت دانشکده و خوابگاه جای سوزن انداختن نبود و اونام که تهرانی بودن با اینترنتی قیژقیژی خونه هاشون  به روز میشدن و کم کم دانشجوهای دانشکده علوم اجتماعی شدند بلاگرهای حرفه ای و پرخواننده....اون روزها شعرهای قشنگ و نثرهای دلنشینی میشد توی وبلاگهای بچه ها پیدا کرد و اونا که اهل روزنامه نگاریم بودند یادداشتها و گزارشهای داغ اجتماعی سیاسی می نوشتند..

وبلاگ بهترین رسانه بود برای ماها که کلی حرف برای گفتن داشتیم..برای اونایی که دستی به قلم داشتند و امکان ورود به رسانه ها و مطبوعات حرفه ای رو نداشتند....اینکه خوانده میشدیم دیده میشدیم شنیده میشدیم محشر بود...

اون سالها دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران پر بود از شاعران جوان که شعرهای ناب اجتماعی و سیاسی و حتی عاشقانه شان زبانزد بود و کم کم کانونی شدند برای کشانده شدن شعرای جوان از بیرون دانشکده و حلقه های فکری و ادبی و دوستیهای بسیاری شکل گرفت...شب شعرهای دانشکده گاهی جای سوزن انداختن نبود و کافی بود یکی از شعرای جوان و اسم درکرده دانشکده آن بالا شعری عاشقانه بخواند یا انتقادی از وضعیت دانشکده دیگر سالن روی هوا می رفت از تشویق بچه ها....

و بعدها که درسمان هم تمام شد دل خوش بودیم به اینکه وبلاگها هست و میشود از بچه های دانشکده خبر گرفت و بازهم نوشت..نوشتن مخصوصا برای ماهایی که به جبر زمانه وارد محیطهای کاری شده بودیم که تناسبی با رشته تحصیلی و علایقمان نداشت یک فرصت ناب بود غنیمت ارزشمندی بود ...

و کم کم از این راه دوستان جدیدی پیداشدند...دوستانی که به واسطه بقیه بلاگرهای آشنا پیدایشان می کردیم که قلمشان قشنگ بود که اندیشه شان نزدیک بود به دوست داشتنی هایمان....و این وسط بعضی ها قلمشان نوشته هایشان و فکرهایشان قشنگ تر بود خواندنی بود چند بار میشد خواند و خسته نشد...یکی مثل محسن باقرلو که با نام کرگدن شروع کرد و نوشت و نوشت...محسن باقرلو از سالهای دانشکده با شعرهایش در یادمان مانده بود حالا داشت یادداشت می نوشت گاهی طنز گاهی تلخ گاهی شوخی گاهی جدی ..گاهی بازی گاهی خاطره بازی...همیشه می نوشت و نوشته هایش پیوندمان داد به دوستان جدید....

خیلی به دوستی های نادیده اعتقاد ندارم اما بعضی ها در این فضا آنقدر صاف و نزدیک و خودمانی شدند که حس میکردی جزء خانواده ات هستند می فهمیشان و می فهمندت..و نوشته هایشان گاهی آنقدر دلچسب است که دوباره و چند باره می خوانی...کسانی مثل بابک اسحاقی یا تیراژه کسانی مثل حمید باقرلو و مسعود طیب و....

وبلاگ را آنقدر دوست داشتم که حتی فیسبوک با همه تعریفها و جاذبه های ظاهری اش جذبم نکرد و همینجا ماندگار شدم در این چهاردیواری مجازی....و خیلی ها رفتند خیلی ها کمرنگ شدند خیلی ها تغییر سبک دادند خیلی ها گرد و خاک نشست بر سر و رویشان...و خیلی وبلاگها تعطیل شد و خیلی ها دیگر ننوشتند...اما این خانه قدیمی هنوز هست..هنوز پابرجاست برای وقتهایی که دلت پر از حرف است چشمهایت پر از بغض دستهایت پر از عطش نوشتن و یک نفس عمیق کافی است تا بباری و بنویسی...

و من هنوزاین خانه به ظاهر مجازی را دوست دارم و هنوز مامن آرامشی است برای خودش...

ولی دلتنگ می شوم برای خانه های سوت و کور و قفلهای سردی که به دست صاحبخانه های نام آشنا برسردرشان زده می شود..دلتنگ می شوم...مثل همین صبح بارانی که خداحافظی کرگدن دلتنگم کرد...

چه می شود کرد؟ رسم زندگی همین است...

قلمت ماندگار و دلت خوش جناب کرگدن

/ 6 نظر / 32 بازدید
دل آرام

چه خوب مرور کردی سمیرا... عجیب دلتنگ شدم... خوش باشن و سلامت هر جای دیگه ای که قراره بنویسن...

سجاد

سمیرا جان، عالی بود!! خیلی زیبا نوشتی.. از دانشگاه خیلی خاطره واسه آدم میمونه.. من رشته م مرتبط با ادبیات و علوم انسانی نیست ولی ادبیات این چیزا نمیشناسه!! یه شعر از فریدون مشیری بلدم که خیلی ازش خوشم میاد و اونم همون شعر "یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم" هست.. هرجاهستی موفق باشی ^_^

فروردین

تلوزیون که آمد، رادیو از بین نرفت؛ مخاطبانش کم شد اما مخاطب‌های ِاختصاصی‌اش را پیدا کرد. شبکه‌های ِاجتماعی هم که آمدند، وبلاگ‌نویسی کم‌رونق شد ولی اهلش را پیدا کرد. شاد باشین و موفق

حقیقت

درسته. وبلاگ نویسی حس و حال دیگه ای داشت. ولی چه میشه کرد به هر حال نمیشه منکر شبکه های اجتماعی مثل فیسبوک و توییتر شد. اکثر وبلاگ نویسها کوچ کردن فیسبوک و چون اکثر کاربران فبسبوک دارن خب طبیعتا همون وبلاگ نویسها مخاطبانشون رو از دست ندادن بلکه با توجه به امکانات بیشتر شبکه های اجتماعی مخاطبان بیشتری هم پیدا کردن و باز به علت وجود همون امکانات ارتباطشون با مخاطب ملموستر و مستقیم تر شده. در کل به نظرم میشه هم فیسبوک رو داشت هم وبلاگ رو و به روشهای مختلف این دو تا رو با هم هماهنگ کرد

سمیرا

خدا رو شکر که شما هستی... ایشالا همیشه باشی... برقرار و پابرجا... امیدمو اا لات نویره...

مونا

سلام استاد.منم یه مدت سالهای 84 و85 معتادبعضی وبلاگها مثل وبلاگ مسعود کرمی بودم. الان که اسمشون میاد یا میرم وبلاگش پرت میشم اون سالها و نوستالژیهاش ... کرگدن تا اونجا که یادمه زیاد کامنت میذاشت برای آقا طیب . قلمت همیشه روان باد به نوشتن رفیق...