آقا ماشالله

 

    خونه پدری مامان از اون خونه های قدیمیه که اطاقهای زیادی دارن و از وقتی بچه بودم یادمه که توی هر اطاقیش یه خانواده زندگی می کردند و در واقع مستاجرهای اون خونه قدیمی بودند و ماهانه مبلغ خیلی کمی رو هم به عنوان اجاره می پرداختند ولی بیشتر حکم مونس و همدم مامان ملوک رو داشتند که بعد از سرو سامون گرفتن بچه هاش تقریبا تنها شده بود ...این همسایه ها میومدند و میرفتند و هر کدوم داستان و حکایتی برای خودشون داشتند..از بچگی باهاشون بزرگ شده بودیم و همیشه آرزو می کردیم مستاجری که میاد بچه همسن و سال ما داشته باشه که وقتی میریم خونه مامان ملوک بساط بازی و تفریحمون به راه باشه...

و همه جور قشری توی این همسایه ها بودند..پیرمرد..پیرزن...بچه محصلهایی که از روستاهای اطراف برای تحصیل به شهر میومدن..زن و شوهرهای جوون...مادر و بچه..پدر و بچه و گاهی هم خانواده هایی با بچه هایی کوچک و بزرگ...گاهی یک سال و گاهی چند سال مهمان خانه مادربزرگ بودند...و میشدند جزء خانواده..عصرهای تابستان همگی توی حیاط جمع میشدند یا دور مادربزرگ و به حرف و خنده و خاطره می گذشت...

یکی از این قدیمی ها دلشاد خانم بود..زنی نسبتا متمول که دوران سالمندی اش را با شوهرش در یکی از این اطاقها میگذروند...بچه بودم که شوهر دلشاد خانم فوت کرد..حوالی سال 65..و مدتی بعد پیرمردی وارد سرنوشت این خانه قدیمی و دلشاد خانم شد..آقا ماشالله، که شد شوهر جدید دلشاد خانم...نفهمیدم از کجا پیدایش شد فقط میدونستم کسی رو نداره..تنهاست...کم کم او هم به اعضای این خانواده بزرگ اضافه شد..مرد ساده و خوبی بود..بجز گاه گاهی که عصبانی می شد سر جارو کردن حیاط یا سر وصدای بچه های همسایه ..وقتی سرحال بود از خاطرات قدیمی اش می گفت و از اینکه سالها ساکن تهران بوده و خدمتکار یکی از خواننده های قدیمی آن دوره،دوسه سال بعد دلشاد خانم از دنیا رفت و آقا ماشالله دوباره ازدواج کرد با زنی به تنهایی خودش...مرد خوبی بود..با وجود بی سوادی و فقر اما خیلی مراقب همسرش بود..آن سالها حمام سرخانه نبود و همه اهالی به حمامی نزدیک خونه می رفتند آقا ماشالله هر هفته خودش ساک حمام زنش را برمیداشت و او را میبرد تا دم در حمام میرساند و ظهر هم دنبالش می رفت تا ساکش را بیاورد که خسته نشود!

سالهای سال با زهرا خانم زن دومش زندگی کرد هرچند فرزندی نداشتند ولی خوش بودند..تا اینکه زن دوم هم به رحمت خدا رفت و ماشالله خان دیگر تنها ماند...

اهل خانه هوایش را داشتند باوجودی که خودشونم چندان مالدار نبودند اما هر چه میخوردند بشقابی هم برای او می بردند نمیگذاشتند تنها و گرسنه بماند...درآمدی نداشت جز اندک حقوق بهزیستی و این اواخر یارانه که کفاف چیزی را نمیداد ولی خیرین می شناختندش..برای خودش مشهور بود...

قوم و خویشی نداشت..معلوم نبود از کجا آمده خودش می گفت زاده روستاهای ملایر است و پدر و مادرش او را سر راه گذاشته اند...سالها پیش خانواده ای که پیدایش کرده بودند کار کرده بود و حالا دوران پیری اش را به تنهایی می گذراند...به بودنش عادت کرده بودیم...انگار یکی از اعضای خانواده بود...

کم کم که گرد پیری و کهولت بر سر ورویش نشست دیگه نمیتونست کارهای خودشو انجام بده..لرزش دست داشت وگاهی راه خونه رو گم میکرد..نمیتونست غذایی برای خودش درست کنه و حتی نظافت شخصیشم نمیتونست انجام بده ناراحتش بودیم ولی کسیم نبود که بتونه کمکش کنه..یکبار که رفت بیرون و موتور بهش زد و دستش شکست جدا به فکر افتادیم کاری براش بکنیم...یکی از همسایه ها خانه سالمندان رو پیشنهاد داد اولش دلمون نمیومد اما وقتی دیدیم توی تنهایی چقدر اذیت میشه و اغلب گرسنه س تصمیم گرفتیم....

خدا خیربده بابا رو که دلسوزانه دنبال کاراش رفت و بعد از کلی دردسر موفق شد کارهای اداریشو انجام بده و راهی خانه سالمندانش کردیم...

چند ماهی اونجا بود و مامان و بابا مرتب بهش سر میزدند و وقتی میدیدن غذاش منظمه و لباسش مرتب خوشحال میشدن...خودشم اونجا راحت تر بود چون کلی دوست پیدا کرده بود....

دیروز که مامان و بابا طبق عادت ماهانه رفتند تا بهش سر بزنن خبر بدی شنیدند...

آقا ماشالله فوت کرده!

متاسفانه اون مرکز هیچ خبری به ما نداده بود و این پیرمرد تنها رو غریبانه به خاک سپرده بودند!

انگار قرار بود همونطور که غریب و تنها اومد تنها هم از دنیا بره..و چقدر راحت وچقدر بی سرو صدا...

هم دلم سوخت برای این کوچ غریبانه و هم حسادت کردم به این مردن راحت و بی سر وصداش...به اینکه چقدر آدم خوبی بود و چقدر راحت پرکشید...

آقا ماشالله تو ذهن و زندگی و خاطرات خوش همه اهالی خونه مامان ملوک و حتی ما نوه نتیجه ها جای عمیقی رو به خودش اختصاص داده...همیشه توی ذهن و زندگیمون میمونه حتی اگه نباشه...

بعید میدونم گناهی داشته باشه ولی براش آمرزش و شادی روح طلب میکنم ...شمام که از اینورا رد میشید یه فاتحه برای پیرمرد مهربون و تنهای خونه مامان ملوک بخونید....

روحش شاد و یادش گرامی...

/ 5 نظر / 48 بازدید
فرزانه

واي سميرا عنوان پستت رو كه ديدم دلم هري ريخت پايين گفتم نكنه آقا ماشاالله مرده باشه! متنت رو كه خوندم اشك امونم نداد و خاطرات حياط خانه مامان ملوك از جلو چشمام شروع كردن به رژه رفتن... بالاخره هرچي باشه آقا ماشالله جزئي از خاطرات دوران كودكي من هم بوده و چه بسا رفيق و همدم بابابزرگم... خدا رحمتش كنه... چه غريبانه زيست و چه غريبانه تر رفت... روحش قرين آرامش باد

بابک اسحاقی

چقد تلخ بود سمیرا همونطور که گفته بودی ممنون که قصه اش رو نوشتی و کاش عکس رو هم میذاشتی روحش شاد

زرینی

سلام.خدایش رحمت کند.خاطرم هست پیشتر در یک پست هم راجع به ایشان نوشته بودید. (به همراه تصویری از وی با محاسن سفید و نیمه نشسته) .این سرنوشت محتوم همه ماست و گریزی از آن نیست.خداوند به همه آنان که سعی می کنند دنیا را برای زندگی دیگران دلپذیر کنند(از جمله پدر گرانقدر شما) تندرستی و طول عمر عطا کند.

حقیقت

خدا بیامرزش. مشناختمش. خونمو آمیه بی. وا زهرا خانم. یادش وه خیر!