بوی ماه مهر و خاطرات دهه شصتی

صبح ها نسیم خنکی می خوره به صورتت یعنی دیگه تابستون تموم شد و هوا هوای پاییزه...تنها چیزی که از این فصل هزار رنگ هنوز دوست دارم باز شدن مدرسه هاست حتی اگه 15 سال از آخرین روز مدرسه رفتنم گذشته باشه هنوز حس خوبی دارم به مدرسه و نیمکت و کلاس درس.

ما دهه شصتیها اگر چه تو شرایط سختی بزرگ شدیم و توی کمبود امکانات و محرومیت درس خوندیم و مثل بچه های امروزی همه جور امکانات رنگ وارنگ برامون مهیا نبود اما کلی خاطره قشنگ داریم که هیچکدوم از بچه های دهه های اخیر ازش بهره مند نیستن...ما یه عالمه دوستای خوب داریم که هنوزم وقتی می بینیمشون ساعتها و روزها حرف و خاطره مشترک برای مرور کردن داریم بی خستگی...

هنوزم وقتی یاد همه اون کلاسهای بزرگ و اون میز و نیمکتهای چوبی و قراضه میفتیم یه لبخند درشت می شینه روی صورتمون و ته دلمون یه حس خیلی خوشایند نفوذ میکنه که با هیچی تو دنیا قابل مقایسه نیست...

ما دهه شصتیا نسل بمباران و موشک و خمپاره بودیم که توی روستاها از ترس آژیر خطر زندگی میکردیم ولی دلمون شاد بود...خونه هامون با چراغ علاء الدین گرم میشد ولی دلامون گرم بود ...تلویزیونامون سیاه سفید بود ولی داشتنش خوشحالمون میکرد و موقع برنامه کودک ذوق می کردیم...

ما دهه شصتی ها مانتو شلوار یه رنگ نداشتیم اما دلامون پر بود از شوق درس و مدرسه...ما اول مهرو با یه عالمه شوق شروع می کردیم شوق بیست گرفتن و کارت صد آفرین از معلم گرفتن...ما تبلت و اینترنت نداشتیم اما همه عشقمون این بود که معلم روی بیست املامون برچسب صدآفرین بچسبونه!

ما هیچی نداشتیم اما همه چی داشتیم و دلمون خوش بود...

بچه های حالا همه چی دارن اما راضی نیستن..اما دلشون خوش نیست...اما خاطره ندارن...

 

نیمکتهای که کهنه بود...کوچیک بود ...اما برای دلهای ما همیشه جا داشت....

 

سالی یه گل که به روی جلدش اضافه میشد یعنی ما بزرگ شدیم...

خوشا به حالت ای روستایی....شعر محبوب کلاس اول دبستان که هنوز هم می بردت به آنسوی خاطره ها

با خانواده آقای هاشمی ایرانگردی کردیم و کلی چیزهای تازه یاد گرفتیم...

فصلها رو یاد گرفتیم توی کاغذهای کتابی که بوی زندگی می داد...

معلمهای کلاس اول چه زحمتی می کشیدند تا ما لوحه رو یاد بگیریم و قدمهای اول باسواد شدن رو برداریم...

زاغکی قالب پنیری دید...به دهن برگرفت و زود پرید....وقتی حفظ میشدیم چه ذوقی داشت...

دفترهامون نه باربی داشت نه باب اسفنجی...ساده بود از جنس برگ و شاخه...

یکی از مایه های ذوق همه دخترها داشتن همچین جامدادی بود...با رنگهای قشنگ

رعایت کردن خط زمینه و بعدش اون مهر صد آفرین تا عرش می بردمون...

 

گنجینه بچگیامون

مداد شمعی یار همه نقاشیهامون بود....

 

شوق جمع کردن انواع برچسبها و چسبوندنشون روی کتابهامون وصف ناپذیر بود....

لیوانهای تاشو یار همیشگی زنگ تفریح

 


آسفالت مدرسه...لی لی ....و یک دنیا هیاهوی شادمانه

تقدیم نوشت:

حس خوش ماه مهر و همه خاطرات دور و دیرم همراه با خنکای نسیم پاییزی این روزها رو تقدیم میکنم به همه معلمهای عزیز مخصوصا معلمهای زحمتکش نهاوندی و روح معلم محبوبم خانم سیف ربیعی....و همه دهه شصتیهایی که این خاطرات رو تجربه کردند...

/ 12 نظر / 66 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کاوند

سلام.خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم. خیلی حس خوبی بود. خدا خیرتون بده

فرزانه

سميرا جون دمت گرم فقط همينو ميتونم بگم اشك تو چشام جمع شد يه حس غريبي داشتم يه نكته خيلي جالب هم فهميدم: من تا حالا نميدونستم كه تعداد گل هاي روي كتاب فارسي ابتداييمون هرسال يكي اضافه ميشد!!!

فرناز

خیلی باحال بودن سمیرا جون لذت بردم بسیاااار[لبخند]

آزی

سمیرا....

رامين

يادمه روزي كه رفتم اول لبتدايي اسم مدرسمون پهلوي بود، بعد شد مدرس. خنكاي اون روز پاييزي اول مهر رو هنوز روي صورتم حس ميكنم. اون درختي كه توي حياط مدرسه بغض تنهايي اولين روز مدرسه رو باهاش قسمت كردم ، هنوز يادمه . هرچند اون درخت و اون مدرسه ديگه به خاطره ها پيوستن و ديگه نيستن ولي اولين روز مدرسه رو هيچ وقت فراموش نميكنم. روزي كه معلمها هنوز كراوات داشتن!!!!!!!!!

همشهری

یادش بخیر اولین روز مدرسه ...

ادوست قديمي(الهه مامان هانا)

نوع نوشتارت بدجوري به دل آدم ميشينه. همچين رسوخ ميكنه به اعماق وجودت و باهاش پرميكشي انقد غرق خوندن بودم كه يك لحظه يادم رفت كجام. ميگم اين وسايلو خودت نگه داشتي؟؟؟؟

سمیرا

سلام اینا که گفتین فقط مختص دهه شصتی ها نیست. مال ما هم هست. یه چیزی میگم دلخور نشید. شما دهه شصتی ها هی میگید ما نسل سوخته ایم. اما خوبیش اینه شما همینو دارید بگید. مایی که متولد 70 و 71 هستیم از شما اوضاعمون بدتره. نه با بقیه دهه هفتادیا میتونیم رابطه برقرار کنیم چون اصلا عین ما نیستن و فرق دارن. حس عقب افتاده بودن نسبت بهشون داریم. شما هم که همش همه رو به یه چوب میزنید و برچسب در رفاه بودن بهمون میزنید. ما چیکار کنیم؟؟؟این وسط موندیم سرگردون. هچی سر ومو شیسه...[لبخند][گل]

سمیرا

راستی من این ترم بنا به دلایلی مرخصی تحصیلی گرفتم. اول مهر سر کلاس نرفتن هم حس جالب مخصوص به خودشو داره... جاتون خالی....

شیرین

سلام سمیرا جون ما باغ داشتیم پاییز خیلی دلتنگ مامانم میشدم که میرفت باغ از صب تا شب و شب خسته با دستای سیاه گردویی برمیگشت و بابا همونجا میخوابید سر گردوها توی اون سرما وزحماتشون...خیلی بدم از این پاییز میاد ایکاش حذف میشد از فصلای خدا.سرما گرسنگی خستگی بغض ...